درباره وبلاگ

بگذار ببينم تو برايم چه باقي گذاشته اي؟!
بگذار ببينم ردپاهاي تو روي كدام تكه از قلبم باقي نمانده تا از آن سخن بگويم...
اصلا بگذار به دنبال واژه هايي بگردم كه ياد تو را برايم بميرانند...
واژه هايي كه از تو نگويند...
واژه هايي كه ياد تو را بميرانند...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
*************
خيلي وقتا آدما بي اختيار دلشون مي شكنه بي اختيار دلشون مي گيره و بي اختيار....................
خيلي وقتا دلت مي خواد از اينجا بزني و بري،بزني تو گوش يكي ولي خوب كه فكر مي كني مي بيني بهتره از اول مي زدي تو گوش خودت تا بيدار بشي نه تو گوش ديگران
نوشته شده توسط سميه در 87/12/24 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت
های که سرریز شکوفه های گونه ات بهار می شود
و دست هایت آغاز جهان است با توام بی تاب شو بی تابانه بخند که خورشید از طلوع لبخند تو آغاز می کند نگاه کن خدا همین جاست حتی از دست های تو به من نزدیک تر شب از چشم های تو شروع می شود های لختی نگاه کن با توام که دلم را به جایی از گیسویت تبعید کرده ای با توام تماشا کن تماشا کن ببین که چه بی رحمانه زیبایی...!
نوشته شده توسط سميه در 87/12/24 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا نه...
اما بگذار آیینه وار اغرار کنم...
پشیمانم...
از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم...
از تمام لبخند هایی که با تایید اهل دل به روترشی اهل عقل زدم
از تمام سادگی های بی جواب مانده ام...
از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم...
سخت...
پشیمانم...!
پشيمان ميشوم شايد...!
از اينکه ماندم و رفتی...
پشيمان ميشوی روزی...
از اينکه رفتم و ماندی...!
نوشته شده توسط سميه در 86/11/11 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت
همه چيز خنده دار بود !
داشتن تو
بودن من
ماندن ما
رفتن تو
رفتن من
اين همه آه !
گاهي از اين همه خنده گريه ام مي گيرد... !
نوشته شده توسط سميه در 86/10/18 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت
دلتنگیم٬امشب٬
تبدیل به اشک شد.
گریستم.
باز
و باز٬
هیچ کس نفهمید
نوشته شده توسط سميه در 86/10/18 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت

گله دارم
من از تو هم گله دارم
از تويي كه گاه نمي بخشمت
و گاه باعث مي شوي
خودم را نبخشم
از تويي كه نمي دانم
براي من چه هستي
چه بودي
چرا بودي ؟ يا چرا نبودي؟
از تويي كه فكر مي كنم
هنوز بايد براي نبودنت
اشك ريخت
از تويي كه گاهي
مي خواهم كه نباشي
از تويي كه گاه
از ته دل صدا ميزنم
كه باشي
كه بيايي
كه بماني
نوشته شده توسط سميه در 86/10/11 ساعت 23:10 موضوع | لینک ثابت
اینجا کسی نیست
اینجا هیچ کسی نیست
ـ حتی خدا
بگذارید حرفم تمام شو د
چرا گردنم را می زنید !!
من کاری نکرده ام
جز آنکه
به شقایق آب داده ام !...
نوشته شده توسط سميه در 86/09/12 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت
کسی درد خندیدنم را نفهمید
واز ریشه پوسیدنم را نفهمید
همان اول راه از من جدا بود
که بیراهه پیچیدنم را نفهمید
زمین وزمان پشت پا میزد ٬اما
کسی بر زمین خوردنم را نفهمید
چنان نرم واهسته در خود شکستم
که حتی ترک خوردنم را نفهمید
نوشته شده توسط سميه در 86/09/11 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن .... ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
شب افتاده است و من تنها و تاریکم ....
و در ایوان من دیریست
در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی...
نوشته شده توسط سميه در 86/04/10 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت
بگو که گل نفرستد کسی به خانه ی من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من
تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
به جای ماه تو پرتو فشان به خانه ی من
به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
برای زیستن، برای زیستن اینک توئی بهانه ی من...!
نوشته شده توسط سميه در 86/03/21 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
اگه بيهوده نمي ترسيدم عشق و آن گونه که هست ميديدم شايد اين لحظه ي غمگين وداع قلبمو دوباره مي بخشيدم کاش از اين عشق نميترسيدم
نوشته شده توسط سميه در 86/01/25 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت
اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نعمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر مردگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
نوشته شده توسط سميه در 86/01/12 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
نو بهار است ولی غمگینم
همه جا بوی تو را می شنوم
ای دریغا !افسوس!
دیدنت امر محال...
هر کجا هستی باش..
عشق تقدیم تو باد...
نوشته شده توسط سميه در 85/12/28 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت
بوف کور را خوانده ای؟..
تا من یاد دارم فرشته ی بوف کور چشمهایش بارانی نبود...
تمام هستی او گل نیلوفر کبودی بود که به سوی پیرمرد خنزرپنزری تعارف می کرد...
****
..نگاه می کرد بی آنکه نگاه کرده باشد لبخند بی اراده ای کنار لبش خشک شده بود مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد-چشم های مضطرب-متعجب-تهدید کننده و وعده دهنده.
حالت افسرده و شادی غم انگیزش همه ی اینها نشان می داد که او مانند مردمان معمولی نیست..
****دوباره بخون حتما متوجه میشی اون فرشته چه حالی داره.
نوشته شده توسط سميه در 85/10/14 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت